میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید به روی تساوی عقل وعشق
خطی دگر به قاعده ها ومثال ها
از خود کشید دست وبه خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها وخال ها
خطها به هم رسید وبه یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها


فاضل نظری

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۶، ۲۱:۲۴ - سیّد محمّد جعاوله
    عالیست.
نویسندگان

اشتباهش کجاست؟(رمان جدیدم)

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۵ ب.ظ

پارت1

توی خودم بودم داشتم فکر می کردم که چه حکمتی داره من خواب ببینم تو کتابخونه اسلحه میذارم

خیلی وقت بود که اومده بودیم عراق

و دلم خیلی برای ملایر و ایران تنگ شده بود

برای کاج هاش خونمون محله و حسینیه محلمون تنگ بود

چه اتفاقاتی که برام نیوفتاد

یاد مداح هیئت افتادم

سمیره می گفت یه سید مداح ایرانی رو تو سفارت دیده میگفت اسمش هم سید رضا بوده

به شوخی هم گفت حتما سیده

اما من با حرفش بغض کردم و یاد خبر اشتباهی که صبا داده بود افتادم:

 داشتم توی حیاط قدم می زدم که صبا اومد و گفت زهرا یه خبر برات دارم صاقت شنیدنشو داری؟؟

_تا چی باشه

+سید سرطان داره

یهو انقدر حالم بد شد که اگه عسل جمعم نکرده بود می افتادم کف حیاط

یهو صبا گفت سید علی سرطان داره تو چرا گریه می کنی؟؟

کلا سیستمم به هم ریخت تمام اشک و ناله ام برای سید رضا بود

🎀🎀🎀

با صدای سمیره که گفت باز چرا اشکت در اومد به خودم اومدم

گفتم هیچی دلم برای ایران تنگ شده


بابا باید می رفت نجف

و چون ماموریتش حساس بود ما نمیتونستیم بریم باهاش

یادمه وقتی ایران بودیم یه سفر رفتیم اصفهان انقدر غربت آزارم داد که تو حیاط هتل گریه افتادم

فقط یه شب از ملایر دور بودم

حالا چهار ماه بود که کاظمین بودیم 

تنها دلخوشیم شده بود حرم

تا حرم می رفتم و برمی گشتم 

حرم امام جواد خیلی بهم آرامش می داد

چون خیلی شبیه ایران و حرم امام رضا بود

داشتم میومدم بیرون چشمم خورد به یه سری جوون کخ دارن دور هم روضه میخونن

ایرانی بودن

و همین باعث شد تا یاد سید و حسینیه بیفتم و دوباره اشکام سرازیر بشه

به نخل های بلند کاظمین خیره شدم

یادمه اولین باری که نخل دیدم  شهر مهران بود کلی ذوق کردم

اما دیدن نخل تو این شرایط جز حسرت هیچی برام نداشت

چون یاد توت و گردو و کاج های ملایر می افتادم 

یاد شهر زیبایی افتادم که کوه داشت

چشمه داشت

رود داشت

برف داشت

اما اینجااا...

تنها دلخوشیم شده بود حرم امام جواد

غربت برای منی که عاشق محله و شهرمون بودم یه نوع شکنجه بود

رفتم خونه تا یکم درس بخونم

کتابهامون عربی بود

و همینش ضدحال

البته چون ما مدرسه سفارت بودیم کتابای ایرانو داشتیم ولی ممکن بود بخوایم بمونیم و اینجا کنکور بدیم

برای همین اینا رو هم می خوندیم

نمیتونستم تمرکز کنم فکر وخیال امونم نمی داد

کتابا رو پرت کردم یه طرف دیگه....

ادامه دارد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۰
یگانه

نظرات  (۱)

۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۰ شرمندهٔ یابن الحسن
موفق باشید

خوشحال میشم در ختم صلوات شرکت کنید
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی