میراث زهرا(س)

.......^_^.........^_-

میراث زهرا(س)

.......^_^.........^_-

درباره بلاگ

تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است

بی‌اتّفاق صحبت و ،بی‌اختیارِ هجر
مشکل حکایتی است ،که ما را فتاده است

چون شمع، می‌گُدازم و، روشن نمی‌شود
کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟

گر افتَدَت هوس، که بپرسی، دل مرا
در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است

💞 #سلمان_ساوجی💞
@sherbaranast

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۵، ۱۱:۴۶ - سیّد محمّد جعاوله
    ::::
نویسندگان
۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۵

آزااااااد من لب حوض

لب حوض میکاییل نشسته بود

عزراییل داشت حافظ می خواند

فال و حال و یار ومال واصل ونسل وبخت وتخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

اسرافیل هم داشت آواز میخواند گفتی بدهم کامت و جانت بستانم 

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

جبرییل فال گرفت 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

مژده اش تاریخ گذشته بود 

ضجه ای ناگه صدا آمد

آزاااااااااااد 

آزااااد

آزاد جان تو را به خدا 

اما آزاد داشت خون می گریید


آزاد تو را به خدا 

ضجه اش قطع شد

شروع کرد به ناله کردن


آزاد 

آزاد...

در باز شد 

دستی به سویش دراز شد

بلند شد 

خم شد و دست بر سر گذاشت 

آزاد خون سرازیر شده چشم هایش را پاک کرد 

با آزاد دو تایی لب حوض نشستد

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۱

9 دی اما نه حماسه


نه دی

اما امسال متفاوت 

حماسه که نه اما اتفاق

عجیب نه 

ولی جالب

خیلی شیک و مجلسی

تولدش مبارک










فقط یک دی ماهی میتونه یه دی ماهی رو درک کنه


میشه خواهش کنم به این آریایی‌هایی که کاج کریسمس میخرن و ولنتاین جشن میگیرن و هالووین برگزار میکنن گیر ندید دیگه؟

بابا اینا زیر گنبد مسجد امام اصفهان هم به داریوش و کورورش افتخار میکنن، این تناقضها که واسه شون چیزی نیست!

مرسی...اه

۰۱ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۹

بخندددد

بخند که غم از توی شعرام بره رد کارش 
آره بخند وقتی میخندی غم کاری باهام نداره



خنده ی تو می ارزه به دار وندار دنیام 





این مدلی بخند
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۶

دوباره زندگی

مرگ ،


با خوشهٔ انگور ،


می آید به دهان ...



مرگ ،


در حنجرهٔ «سرخ گلو»


می خواند ...


مرگ ،


مسئولِ قشنگیِ پرِ


شاپرک است ...



مرگ ،


گاهی ،


ریحان می چیند ...



مرگ ،


گاهی ،


وُدکا می نوشد ...



گاه ،


در سایه نشسته است ،


به ما می نگرد ...



سهراب سپهری




۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۶

اسمم

من در دوگانگی

تاریک غمگین

آه ای یگانه زهرای خاطراتم 

تنها غنگین و دوگانه

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۲

استامینوفن

درمان نداره درد من 

انتظار درمان ندارم

دنبال یه جا هستم که خالی شم

زار بزنم زار

مثه یه زخم چرکیه 

اول چرکش خالی باید شه بعد بخیه 

منم که بی توجه به چرک و درد وسوزش دستم

دارم با یه سری استامینوفن بازی میکنم


۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۱

خداحافظ فرمانده

حلب آزاد شد

با تقدیم یه عالمه شهید 

یاد جهاد 

یاد شهید احمد محمد مشلب 

یاد سردار همدانی

یاد شهید صدرزاده



یاد شهید محمود رضا بیضایی افتادم

یاد فرمانده افتادم


سردار محمد ناظری



به قول اون دوبلوره آقا ژرژ پطرسیان فرمانده خواست آخر مستندش قشنگ و متفاوت تموم شه



فرمانده ! به نمایندگی از همه ی مردم ایران دارم میگم



بدون شک متفاوت ترین و بهترین پایان مال مستند شما بود 

بهترین پایان ماجرا پایان مستند مسابقه فرمانده بود



به قول خودتون درود خدا بر ارواح پاک شهدای مدافع حرم 

یاد اون دو نفر همراهتون افتادم

روز تشییعتون کمرشون خورد شده بود 

فکر کنم حالا دیگه اون حال رو ندارن



به قول فرمانده :درود خدا بر ارواح پاک و طیبه ی شهدا مدافع حرم

خیلی سخته 

من تو کلاس شیشم یکی از دوستام رو به خاطر سرطان ریه از دست دادم 

از کلاس اول باهاش دوست بودم

خیلی دوستش داشتم 

خیلی مظلوم بود کلی به خاطرش گریه کردم 

پنجشنبه آخر سال94 رفتیم بهشت هاجر برای زیارت اموات داشتیم همینطوری بین قبر ها میگشتیم که اسمشو دیدم

هنوز یه بنر با عکسش روی قبرش بود 

داشت میخندید 

مثه همیشه

چشماش هنوزم عسلی بود 

هنوزم قشنگ و مهربون بود 

حتی از پشت بنر

شالش قرمز بود

مثه این اخرا صورتش رنگ پریده نبود

5 سال از سن واقعیش کوچیکتر نمیزد

یه بار از دستش گریه کردم اومد و کلی ازم عذر خواهی کرد

در صورتی که من لوس بودم و اون کاری نکرده بود

اهل تیکه نبود

با کسی کاری نداشت

از کسی بدش نمیومد

مهربون بود خیلی مهربون

هر کسی که ازش چیزی میخواست نه نمیگفت 

رفت

صبح یک روز معمولی

با حالی مریض و معمولی

رفتم مدرسه طبق معمول

همون پدری که هر روز دخترش رو روی دوشش سوار میکرد 

دخترش رو روی دوشش سوار کرده بود

دوباره همون قرصا و سرما دستش بود 

نزدیک مدرسمون یه تزریقاتی بود

اما بچه هه امروز دیگه گریه نمیکرد

شاید عادت کرده بود

مثه من که عادت کرده بودم فاطمه رو نبینم

معاون پرورشیمون داشت مثه ابر بهار گریه میکرد 

سر صف 

طبق معمول غرغر های مدیر و

معاون پرورشیمون

با چشمای قرمز اومد و گفت امروز خبر دادن که فاطمه مرده

زنگ بعد هنر داشتیم

عاشق رنگ قرمز بود

اون روز با سردرد برگشتم به خونه 

بعد از ظهرش کلاس داشتم 

رفتم کلاس نتوستم اصلا چیزی رو به یاد بیارم نیم ساعت همه درسم رو تحویل دبیر دادم 

رفتم بیرون کنار حوض نشستم

درسا اعلامیش رو تو دستش نگه داشته بود

با اون شال قرمز هنوزم داشت میخندید

گاه می پرسند از من، عاشقش هستم هنوز؟ 

بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد به هم 


#فرامرز_عرب_عامری