میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید به روی تساوی عقل وعشق
خطی دگر به قاعده ها ومثال ها
از خود کشید دست وبه خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها وخال ها
خطها به هم رسید وبه یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها


فاضل نظری

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام 
عاغا یه چند وقتیه مطلبمان نمیایه 
وگرنه خیلی دوست داریمان پست بزاریمان یا
البته ی حسی درونمان میگه اخه شی میوا بیشه که هی میری پست میزاری یا
خلاصه سیزدهتان که ان شاءالله به در شده باشه
مدرسه هاتان هم زودتر تمام بشه
برسیمان به ماه رمضان 
پیشاپیش ماه طاعاتتان مبارک باشه یا
یه شعری هم به لهجه همدانی براتان پیدا کردم 
بخوانید لذت ببریدان
روته نِشان دادی و چِل کردی مِنِه 

خیر نِوینی پَه چرا اوژور کِردی مِنِه

مثده گل باز کیه چولساندی دادا

شی به تو کرده بودم که ایجو ول کردی منه
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۲۸
یگانه

یا صاحب الزمان (عج)


امسال هم گذشت و تو مولا نیامدی  ...


این عیدها بدون تو آقا مزخرف است ...


 علی جعفرزاده زیبا 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۰
یگانه

حال نداری ثواب کنی   گناه نکن

چطور گناهو ترک کنیم؟

خیلی از گناه ها اعتیاد اورن مثه غیبت که الحق چه حالی میده ولی نباید انجام داده بشن این داستان تقدیم به اونایی که میخوان گناه نکنن ولی نمیشه

ولی از امروز یه یاعلی بگیم برای این کار

حداقل اگه  مولا ظهور کرد  بتونیم بگیم ما برای ظهورش یه گناهو ترک کردیم 

یه روز تو و دوستت  تصمیم میگرین یه سفری آغاز کنین و برسین یه جایی که سراسر آرامش و خوبی و آسایش باشه و واسه همیشه اونجا زندگی کنین و ازدواج کنین و زندگی خوبی داشته باشین با تمامی امکاناتی که میشه داشت.تو مسیری که میرفتین به یه راه فرعی رسیدین که یکیش مستقیم بود و تا چشم کار میکرد راه دیده میشد و راه فرعی دروازه ی یه شهر بود.کنار دروازه ی شهر ایستادین و یکی از شهر میاد که اسمش غلام بود و شروع کرد به تعریف و اینکه مگه شما دنبال جایی نبودین که بهترین باشه و همه ی امکانات و هرچی دلتون بخواد رو داشته باشید؟ پس بیاین بریم شهر ما دختر پادشاه رو واستون میگریم و .. و اوایل شهر رو نشون میده که ببینید چقد زیباس چه درختای خوبی چه هوایی و چه و چه تا اینکه میگره از دستت که بیا از شهر ما دیدن کن و استراحت و ما هم خدمتگزار شما باشیم. دوستت از ورود به اون شهر تو رو منع میکنه که نرو این شهر من میدونم آخرش کجاست و چه بلایی سرت میاد و چیا منتظرت هست.تو از دوستت ناراحت میشی که بابا تابلو که شهر به این خوشگلی آدم به این خوبی بیا بریم یه کم استراحت کنیم برمیگردیم باز از این راه ادامه میدیم.دوستت نمیتونه جلوی تو رو بگیره ولی میگه این شیپور رو داشته باش هر جا گیر کردی بزن تا بیام دنبالت و بیارمت بیرون.با یه حالت مسخره میگی باشه بابا آدم مگه اینجا گیر میکنه.حالا وارد شهر میشی و گاها چیزای میبینی که باب میلت نیست و میخوای برگردی و هی غلام نمیزاره برگردی. خلاصه با ترفندها و قول ها و وعده هایی که بهت میده میبره جلو تر. هی میری و میری تو شهر جلوتر و غلام هی وسایلی که همراهت بود رو ازت میگره میندازه دور که اینا نمیزارن راه بری و برسی به کاخ شاه و به آرزوهات برسی.میرسین به جنگل مخوف و غلام میگه  اگه از این جنگل رد شیم اون ورش اون قول و آرزو هایی که  دادم پیدا کنی. وارد جنگل میشین و میرسین سر یه چاه و غلام میگه: این چاهی که اینجاس پایینش یه راهی هس که سریع تر تو رو میرسونه به بیرون جنگل ، بریم پایین و سریع از جنگل بریم بیرون تا برسی به آرزوهات و لذت و ...

همین طور از چاه میری پاییم و یکدفعه پات رفت تو گل و لای و باتلاق و هی میری پایین تر.دیگر از غلام خبری نیست و جوابی به داد و فریاد و کمک خواهیت نمیده.

از طرفی یه سری گیاه داخل چاه هستن که میپیچن دور تو و اونجا گیر میکنی و هی سعی میکنی بیای بیرون ولی میگیری از همون گیاه ها که اصلا بودنشون واسه اینه که نذارن بیای بیرون و همچنان میمونی تا نا امید بشی و تسلیم شی و واسه همیشه بمونی ته همون چاه .

اینجاس که میگن ناامیدی کار شیطان هست. سرتو میندازی پایین و میمونی اونجا و کم کم تشنه و گشنت میشه و دنبال چیزی هستی تا بخوری.یک باره از بالا رو سرت یه جریان آبی رو احساس میکنی و سرتو میگری بالا و از اون آب میخوری.در حالی که آب گندیده بود.به هرحال تشنگیت رفع میشه و واسه گشنگیت از همون گل و لایی که توش گیر کردی شروع میکنی به خوردن و کم کم سنگین و سنگین تر میشی و خروج از اون وضعیت رو سخت تر و سخت تر میکنه.چندین بار از اطراف چاه استفاده میکنی و میای بالا ولی گشنت میشه دوباره شیجه میزنی به گل و لای و یه کمم از قبل فروتر میریو سنگین تر میشی.خسته میشی از تکرار این تلاش های بی ثمر و واسه خودت وعده ی روزانه و هفتگی و ماهانه تعیین میکنی و یادت میره که میخوای آزاد شی و کجا برسی .بعد یه مدت دوباره میخوای سعی کنی واسه آزادی و همین رویه ادامه پیدا میکنه.

داخل چاه تاریک و وحشتناک گیر کردی و آب گندیده ، لجن و گل و لای داخل چاه میخوری و روزهای عمرت یکی پس از دیگری میگذره. همش تو فکر دوستت هستی که کاش ازش جدا نمی شدی و گاها دلت میخواد بری پیشش و سعی میکنی و میای بالا و خودتو از باتلاق میکشی بیرون و شاید تا آخر چاه هم میای بالا و سر چاه میبینی غلام وایساده و میگه: کجا میری بابا تو که نمیتونی بری بیرون برگرد پایین رو نگاه کن ببین چه خبره و چه میوه هایی و چه نوشیدنی هایی به به و چه چه و نگاه میکتی و لجن ها رو چون آرزوی میوه و نوشیدنی داری اونطوری میبینی و از اون بالا شیرجه میزنی تو لجن زاری که بودی و تازه میفهمی که ای دل غافل باز غلام الکی وعده داده و یادت رفت که میخوای بری پیش دوستت و دوباره از اونجایی که بودی اومدی پایین تر و نا امید میشی که بابا از من بیرون برو در نمییاد و میخوری و میری پایین و پایین تر ...

تا اینکه یادت میافته شیپوری که دوستت بهت داده بود و تصمیم میگیری و میگی دیگه بسسمه و تو این تاریکی نمیخوام بمونم . با خودت میگی هر یه آجری که برم بالا رو آجر مینویسم که یادت باشه اون پایین غیر از لجن زار چیزی نیست و غلام دروغ میگه و نمی خواد بری پیش دوستت و از اینجا رها شی. یادت باشه که بری از این چاه بیرون دوستت منتظرته. 

یه بسم الله و یه یا علی میگی و شیپور رو میزنی ...

یه نور خیلی ضعیف رو از بالای سرت میبینی که به سختی معلوم هست و شوق و امید تو دلت روشن میشه. یا علی برو بالا می دونم سخته و اگه سخت نبود خیلی وقت پیش میرفتی ولی ببین سختی اینجا موندن زیاده یا سختی بالا رفتن از اینجا و اینکه میخوای کجا برسی و بری کجا و آزادی و همه چیز که خیلی وقته که آرزوشو داری . می دونم اولش کنده شدن از این لجن زار خیلی سخته ولی بالا رو یادت نره ، نگا کن به اون نور تو باید برسی به اون نور.بالتر که بری دوستت واست طناب انداخته میکشدت بالا فقط باید یه کم بری بالا یه کم از این لجن هایی که بهت چسبیده جدا کنی و اونایی که خوردی و تو وجودت هست آب بشن که برسی به طناب ودوستت بکشدت بیرون.میری بالاتر یادت باشه که گشنت میشه تشنت میشه خسته میشی و پایین رو نگاه کنی میوه و نوشیدنی و استراحتگاه میبینی ، ولی دروغههههههههههههههههه 



میری بالا کم کم از گل و لای جدا میشی بازم میری بالا و لجن های خشک شده ازت جدا میشن و میافتن.باز میری بالاتر و هر از گاهی به نوری که بالای چاه هست نگاه میکنی.یا علی آفرین بیا بالا ...

صدا میاد که بابا کجا داری میای بالا ؟ کم اومدی این راه رو ؟ کم از این بالا شیجه زدی به لجن زار پایین؟ بابا چرا قبول نمی کنی که تو آدم نمیشی؟ چرا قبول نمیکنی که نمیتونی از این چاه بیای بیرون ؟ الکی چرا وقتت رو تلف میکنی ؟ برو قشنگ اسباب و وسایل عشق و حالت اون پایین هست دیگه، وقت بذار هفته ای یه روز بخور که سنگین نشی حالا کم کم میبری 2 هفته 1 بار و اینجوری میرسی جایی که دیگه نمیخوری ....

آهااااااااااااااااای هواست کجاست؟ نگی راس میگه ها !!! اینا صدای غلام که نمیخواد بیای بیرون، کی گفته تو آدم نمیشی؟ همین حرفا نذاشتن که بیای بالا و بری دنبال زندگیت دیگه گوش نده بهش ، بهت که گفتم یادت باشه هدفت ف رو آجر رو بخون ، چی نوشتی؟ " یادت باشه اون پایین غیر از لجن زار چیزی نیست و غلام دروغ میگه و نمی خواد بری پیش دوستت و از اینجا رها شی. یادت باشه که بری از این چاه بیرون علی منتظرته. "

ادامه میدی به سمت بالا ، یه آجر دیگه ، آره اینه ، یه آجر دیگه ، به صدا ها گوش نده بیا بالا ، غلام دروغ میگه ، اینم یه آجر دیگه...

خیلی گشنته، خیلی تشنته ، ولی ببین تو خیلی از ته چاه فاصله گرفتی ، تا اینجا رو اومدی پس ادامه میدی و میتونی ، دیدی تو آدمی و این غلامه که نمیخواد تو آدم شی.

یه آجر بالا دست میندازی و دستت میخوره به طناب، آفرین تو که تا اینجا اومدی و نشون دادی که نمیخوای اون پایین باشی حالا دوستت هم کمکت میکنه،بگیر از طناب و ببند دور کمرت.یا علی ادامه بده

حالا که طناب دور کمرت هست دیگه ول کن دستاتم ول کنی میری بالا دیگه،پاتم بردار... نکنی این کاروووووووووووووووووو، باز غلام دروغگویه هست،طناب وقتی کمکت میکنه که خودت بری بالا، محکم باش و

کم کم نور بالای چاه قوی تر و بهتر دیده میشه،طناب هم بهتر میکشه بالا و آجر های چاه رو سریعتر و با اطمینانتر پشت سر میزاری. شوق رسیدن پیش دوستت هر لحظه بیشتر میشه و دیگه اعتماد بنفست قوی تر شده و باورت شده که غلام دشمن تو و اون پایینم چیزی غیر از لجن منتظرت نیست.

بلاخره با هر سختی که باشه میرسی بالای چاه،بازم غلام میاد سراغت،دروغ ها و فریب هاش شروع میشن،بوی خوشی از داخل چاه به مشامت میرسه،ترفند های مختلفی به کار میبره تا برگردونه تو رو به چاه و نری بیرون .هواست جمع باشه که ولت نمیکنه و تله های مختلفی برات میزاره.از خدا کمک بخوا و تله ها رو رد کن و برو جلو.

تا یه جایی غلام پیشت میاد و هر کاری که بلد بود انجام میده تا نذاره از شهر اونا بری بیرون.

به هر درختی که میرسی بنویس: عقب جایی هست که تا آخرشو رفتی و غیر لجن زار چیزی نیست و جلو روت دوستت منتظر و از دست این آدم ها که همشون دشمن تو هستن راحت میشی.

 میرسی جایی که غلام دیگه نمییاد و به راهت ادامه میدی.

غلام رو که رد کردی یه کوله پشتی پیدا کردی که توش پر از خوردنی و نوشیدنی هست و واسه ادامه ی راهت کمکت میکنه.یادت باشه که باید مواظب باشی که از دست ندی این کوله پشتی رو جلوتر امتیازهای بهتر و بیشتری منتظرت هستن که کمکت میکنن بری بیرون.یه کم که میری میبینی یه نفر دیگه که خیلی بزرگتر و قوی تر از غلام هست میاد سراغت و شروع میکنه به حرف زدن با تو. یه نور روشن هست که دوستت از بیرون شهر داره بهت نشون میده که برسی پیش اون.اسم این شخص اوزلوز هست و بهت پیشنهاد میکنه بیا من ببرمت از یه راه میانبر بیرون شهر و کوله پشتیت رو هم بده من بیارم و  یه دختر هم دارم که به عقد تو در میارم و بهت مال و ثروت و هر چی هم بخوای میدم تا برسی پیش دوستت.

یادته یکی هم با این وعده ها تو رو اورد تو این شهر؟ یادته رفتی از کجا سر در آوردی ؟

دیگه اعتماد بنفست بیشتر شده و به راهت ادامه میدی و مراحل رو یکی یکی پشت سر میزاری و هر مرحله که رد میکنی امتیازای بیشتر و بهتری میگیری .

ولی یادت باشه که کسانی هستن که نمی خوان تو از این قلمرو خارج بشی و به دوستت برسی و هر مرحله که رد میکنی آدم قوی ترشونو میفرستن تا نذارن بری بیرون. پس توکلت به خدا باشه و ادامه بده و فریب حرفهای اینارو نخور که آخرش ته چاه وسط لجن زاری .

یادت باشه چون تو متعلق به اونجا نیستی مال آسمونی نمیتونی بمونی اونجا و بازم سعی میکنی بیای بیرون. ولی این همه امتیاز جمع کردی این همه مراحل رد کردی ، دوباره که نمی خوای غلام رو ببینی و بهت بخنده؟ تو تا اینجا اومدی پس ادامه بده که میتونی چون تونستی که تا اینجا اومدی . یادت باشه یکم جلو تر بازم طناب هست که ازش کمک بگیری. یادت باشه که دوستت مسیر رو واست هموار کرده و هواتو داره تو مسیر و کمکت میکنه تا بری بیرون. یادت باشه که تو تو راهی قدم گذاشتی که موجب خشنودی خداست پس خودش کمکت میکنه.

اینم یادت باشه که غلام و دارو دستش هر چقدرم قوی باشن و تله بذارن و ترفند بلد باشن ، تو حامی راهت قوی ترین قوی هاست.پس خودتو بسپر بهش برو جلو.



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۱
یگانه

تبریک 

تبریک

تبریک


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۰
یگانه