میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

درباره بلاگ

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید به روی تساوی عقل وعشق
خطی دگر به قاعده ها ومثال ها
از خود کشید دست وبه خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها وخال ها
خطها به هم رسید وبه یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها


فاضل نظری

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ خرداد ۹۶، ۱۴:۴۰ - nily :)
    :))
نویسندگان

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۹

آه مرگ

اصلا شود بمیری

مرگ 

غلیظ آید

دست مرا ز دستت

آرام نجات یابد

 اصرار های سختت

مرگ مرا سریعتر

هر چه به مرگ نزدیک

اصلا دور دورتر

دستان من ز قیچی 

هر چه سریع 

آه مرگ

۱۷ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۰

عجیب ؟

مثلا چه میشود صبح یک جمعه بیایی و دستم را بگیری و ببری ...

و وقتی اعتراض کنم بگویی ساکت من برای بردن مال خودم از کسی اجازه نمیگیرم ...

یا چه میشود صبح یک جمعه چشم باز کنم و ببینم کنارم خوابیده ای و نفس های گرمت پیشانی ام را میسوزاند ...

یا مثلا همان غروب جمعه که بود یکدفعه از یه جایی پیدایت شود و انقدر زیر پنجره مان بوق بزنی تا قر قر کنان سمت پنجره بیایم و بگویم این مردم بیمارند و یکدفعه تو را ببینم که امده ای و خشکم بزند ...

یا ظهر یک جمعه وقتی بی حوصله کتابم را ورق میزنم و دزدکی چشم به گوشی میاندازم یکدفعه آن شماره رندت روی صفحه ی گوشی ام برقصد و پیامی بیاید که چقدر دلتنگم ...

یا مثلا عصر یک جمعه که تنهایی به سرم زده است و به خیابان زده ام وقتی برگشتم به خانه با دسته گلی زیر پنجره ام ایستاده باشی ...

یا چه میدانم یک شب جمعه ای چیزی زنگی بزنی و بگویی که مرا یادت است ...

اصلا به جهنم تا نیمه شب جمعه هم صبر میکنم تا آن موقع هم قبول است فقط بیا و خودت را نشان بده بگو که هستی...

نیمه شب که تمام شود خشک میشوم بی روح بی روح ...

صبح شنبه دیگر نیا

صبح شنبه دیر است

صبح شنبه چیزی ازم نمانده است جز چند تکه استخوان که خشک است 

بی روح بی روح ...


مانا پورحسین


۱۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۳۱

مبارکههههههه

مبارک باشه یه سالگی وبلاگم




رفتم موهامو کوتاه کردم


خداشاهده خیلی دلم میخواد این مدلی عکس بذارم  و ادا افسرده ها رو در بیارم


ولی موهامو خرگوشی بستم دارم آهنگ یه روز که آقا خرگوشه  رو میخونم 


۱۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۰

سروده

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

من بودم 

من

من همان دخترکی که تمان شب تنهایی خود را

می گوید قایقت جا دارد

سهراب:تو نبودی تو مرا قاصد سرو

قاصدی از تاب  درختی تابان 

صدا میزدی

من همانم اما

دیگر آن دخترک چارده بالا بلند مرگ را بلعیده است

من همان پیرزن مبهوت حیاط وخاکستر اتش زده ی دسته گل باغ بهارم 

سهراب:راستی قایق من این همه را جایی نیست کاش قایقی دیگر بود

با تمام وسعتش جای تو را میداشت

۱۱ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹

و امروز

امروز 

صبح 

دیبا:سلام تولدت پنجشنبه بود دیگه ؟

نع امروزه 

دیبا:ااااا پس مبارکه 

مـــرسی

یلدا فاطمه کیمیا...... تولدم

کادوهام 

یه جعبه شیرینی که خواهرم خرید تا فردا ببرم مدرسه

یه عالمه عکس که با یلدا گرفتیم

شیرینی ناپلونی که فاطمه آورده بود و به جای شمع روش یدونه کبریت گذاشتیم و من فوتش کردم

ناهار کلی به من خندیدن که فلفل خورده بودم 

و داشتم می سوختم و جیغ و داد میکردم


رفتن بیمارستان به بابابزرگم سر بزنن 


بابابزگم حالش خخیییییییلی بده 

خیلی خیلی بده


براش دعا کنید



۱۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۶

التماس دعا!

میشه برای پدر بزرگم دعا کنید ؟؟؟

خواهرم از بیمارستان اومده میگه حالشون خیلی بده

۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۶

با نام سادات بنی فاطمه

سبز پوشیده بودند 

به نام سادات بنی فاطمه 

در آغاز همان سبز سیدی بودند و دیگر هیچ

اما کوته نظری کار دستشان داد

تنها تهران غرق در مه را دیدند

صفحه تویتر

دانشگاه شریف 

فردا ساعت 3 اعتراضات

اعتراضات

زیر میله های دانشگاه مسول حراست فریاد میزند 

پایگاه بسیج 

فریاد تیر ها مشقیه مردم را به سمت پایگاه میکشاند 

فردا صبح

قطع سیستم تلفن های همراه 

مرگ چندین نفر به دست عوامل مجاهدین خلق و ...

روز عاشورا

دست سوت جیغ 

و متاسفانه رقص و پایکوبی


فریاد مردم

از امام حسین خجالت بکشید

فردا صبح 

فریادی میگفت در روز عزا حرمت ارباب شکستند علمدار کجایی 


سبز پوشیده بودند به نام سادات بنی فاطمه

۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۵

آزااااااد من لب حوض

لب حوض میکاییل نشسته بود

عزراییل داشت حافظ می خواند

فال و حال و یار ومال واصل ونسل وبخت وتخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

اسرافیل هم داشت آواز میخواند گفتی بدهم کامت و جانت بستانم 

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

جبرییل فال گرفت 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

مژده اش تاریخ گذشته بود 

ضجه ای ناگه صدا آمد

آزاااااااااااد 

آزااااد

آزاد جان تو را به خدا 

اما آزاد داشت خون می گریید


آزاد تو را به خدا 

ضجه اش قطع شد

شروع کرد به ناله کردن


آزاد 

آزاد...

در باز شد 

دستی به سویش دراز شد

بلند شد 

خم شد و دست بر سر گذاشت 

آزاد خون سرازیر شده چشم هایش را پاک کرد 

با آزاد دو تایی لب حوض نشستد

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۱

9 دی اما نه حماسه


نه دی

اما امسال متفاوت 

حماسه که نه اما اتفاق

عجیب نه 

ولی جالب

خیلی شیک و مجلسی

تولدش مبارک










فقط یک دی ماهی میتونه یه دی ماهی رو درک کنه