میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

میراث زهرا

خط خطی های یک نویسنده ی نویسنده

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید به روی تساوی عقل وعشق
خطی دگر به قاعده ها ومثال ها
از خود کشید دست وبه خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها وخال ها
خطها به هم رسید وبه یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها


فاضل نظری

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۷ آبان ۹۶، ۲۱:۱۹ - الیوتـــــ ـــ
    :)
نویسندگان

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا ماه رمضونه دعام کنید

دعاتون می کنم


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۰
یگانه

بعضی وقتا میزنه به سرت و یه کارایی می کنی

که خودت یا باورت نمیشه

یا عین چیییییی پشیمون میشی

مثلا ول کردن وبلاگم  تو یه مقطع زمانی که باعث شد کلا مخاطبام عوض شن و تعداد بازدید و نظرات به طرز عجیبی ریزش کنن

الان عین چی پشیمونم

پشیمووووووووووون

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۲
یگانه

تسلیت می گم

اصلا باوم نمیشه

خیلی عجیبه

من خواب بودم

اصلا باورم نمی شد

نمیدونم

فقط خواستم اعلام زنده بودن کنم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۷
یگانه

میدانی این روزها دلم چه میخواهد؟!؟!؟!
ماه رمضان باشد
خوابم نبرد
تو باشی
تاکید می کنم
تو باشی
بعد من به تلافی این همه حرف نزده ام
بنشینم و انقدر برایت حرف بزنم که سرت برود
یکهو خوابت ببرد
برای نماز ظهر بیدارت کنم
شاید اینطوری بیشتر خوش گذشت
^ـ^

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۲۶
یگانه

شماها میدونستید عاشق شدن

گردن درد گرفتن داره؟؟؟

من که نمیدونستم

خب البته معلومه وقتی تا سحر بشینی هی اسم یه نفرو بنویسی

پاک کنی خوش خط تر بنویسی

براش نامه بنویسی

نامه ای که خونده نمیشه

خب تا سحر وقتی کلت اویزون باشه گردنت هم درد می گیره دیگه

:)


صبحتون به خیر

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۴۶
یگانه

آهنگ عاشقانه خوب چی معرفی می کنید؟؟؟؟

خیلی هم غمگین نباشه

خودم غوغا می کنم آرشapرو بهتون معرفی می کنم


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۹
یگانه

یه وقتایی به یه چیزایی عادت می کنی

خودتم باورت نمیشه

مثلا خود تو

آره

تو یه شخص صورت خلوت

دماغ عقابی

چشم ریز

پوست تیره

حتی یادمه سر این مدل پیراهن سنتیا چقدر پسر عمم رو اذیت کردم

بهش میگفتم چقدر شبیه شاعرا شدی

اصن خیلی ادبیاتی شدی

حالا عجیب نیست

که مدلت کلا سنتیه


یا چیزای غیر قابل باور دیگه ای هم داری

مثلا یهوییییییییی

ظاهر میشی جلو چشمم

کی فکرشو میکرد؟؟

میدونم آلزایمر هم بگیرم

بازم وقتی از اون جایی که دیدمت رد بشم


دستام یخ می کنه

در صورتی ک خودمم نمیدونم چرا


هعییییی


پ.ن:در مورد خصوصیت صورت خلوت در اینده براتون توضیح خواهم داد



پ.ن:از ایناااااا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۰
یگانه

پارت1

توی خودم بودم داشتم فکر می کردم که چه حکمتی داره من خواب ببینم تو کتابخونه اسلحه میذارم

خیلی وقت بود که اومده بودیم عراق

و دلم خیلی برای ملایر و ایران تنگ شده بود

برای کاج هاش خونمون محله و حسینیه محلمون تنگ بود

چه اتفاقاتی که برام نیوفتاد

یاد مداح هیئت افتادم

سمیره می گفت یه سید مداح ایرانی رو تو سفارت دیده میگفت اسمش هم سید رضا بوده

به شوخی هم گفت حتما سیده

اما من با حرفش بغض کردم و یاد خبر اشتباهی که صبا داده بود افتادم:

 داشتم توی حیاط قدم می زدم که صبا اومد و گفت زهرا یه خبر برات دارم صاقت شنیدنشو داری؟؟

_تا چی باشه

+سید سرطان داره

یهو انقدر حالم بد شد که اگه عسل جمعم نکرده بود می افتادم کف حیاط

یهو صبا گفت سید علی سرطان داره تو چرا گریه می کنی؟؟

کلا سیستمم به هم ریخت تمام اشک و ناله ام برای سید رضا بود

🎀🎀🎀

با صدای سمیره که گفت باز چرا اشکت در اومد به خودم اومدم

گفتم هیچی دلم برای ایران تنگ شده


بابا باید می رفت نجف

و چون ماموریتش حساس بود ما نمیتونستیم بریم باهاش

یادمه وقتی ایران بودیم یه سفر رفتیم اصفهان انقدر غربت آزارم داد که تو حیاط هتل گریه افتادم

فقط یه شب از ملایر دور بودم

حالا چهار ماه بود که کاظمین بودیم 

تنها دلخوشیم شده بود حرم

تا حرم می رفتم و برمی گشتم 

حرم امام جواد خیلی بهم آرامش می داد

چون خیلی شبیه ایران و حرم امام رضا بود

داشتم میومدم بیرون چشمم خورد به یه سری جوون کخ دارن دور هم روضه میخونن

ایرانی بودن

و همین باعث شد تا یاد سید و حسینیه بیفتم و دوباره اشکام سرازیر بشه

به نخل های بلند کاظمین خیره شدم

یادمه اولین باری که نخل دیدم  شهر مهران بود کلی ذوق کردم

اما دیدن نخل تو این شرایط جز حسرت هیچی برام نداشت

چون یاد توت و گردو و کاج های ملایر می افتادم 

یاد شهر زیبایی افتادم که کوه داشت

چشمه داشت

رود داشت

برف داشت

اما اینجااا...

تنها دلخوشیم شده بود حرم امام جواد

غربت برای منی که عاشق محله و شهرمون بودم یه نوع شکنجه بود

رفتم خونه تا یکم درس بخونم

کتابهامون عربی بود

و همینش ضدحال

البته چون ما مدرسه سفارت بودیم کتابای ایرانو داشتیم ولی ممکن بود بخوایم بمونیم و اینجا کنکور بدیم

برای همین اینا رو هم می خوندیم

نمیتونستم تمرکز کنم فکر وخیال امونم نمی داد

کتابا رو پرت کردم یه طرف دیگه....

ادامه دارد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵
یگانه

سلام

میدانم خیلی وقت بعد خودم میخوانمش

آن وقتی که در حافظه ام

فقط قیمه مانده

یک دستمال سیاه مانده

و یک تسبیح آبی

که یادگاری است

اما...

این تسبیح را ت به من دادی؟؟

خب می نویسم

سلام

سلام برتو که

در گوشی خودت هم عکس واضح نداری

آدرس پروفایلت بی ربط ترین سناریو دنیاست

و من تک تک آیدی ها را گشتم و از یزد تا مشهد آیدی داشتی

اما تو نبودی


راستی سیاهی تو کیستی

کیستی که خاطراتم را به تاراج بردی؟

جز تو من نمیشناسم

شهری که با پیاده رو هایش دوست بودم

حالا غریبه است

جز همان خیابانی که تازه عروس داماد ها می روند

تو را دوبار آنجا دیدم

و نه تو تازه داماد

نه من تازه عروس

تو با من غریبه بودی

مغرور


اما من....

شناختمت

شاهد شناختنم

پیاده رو های آن خیابان بودند

هنوز ابتدای آن خیابان هول می شوم

دستانم می لرزد

روسری ام را جلو می کشم

باز لیمویی پوشیده ام

خاک چادرم را می تکانم

و ناامید از جلو مسجد رد میشوم

به خیابان خودمان می رسم

نزدیک حسینیه

اما اینبار انقدر دستانم می لرزد که حتی نمیتوانم روسری ام را جلو بکشم

دستان یخ کرده ام را به هم میفشارم

و ناامید از جلوی حسینیه رد می شوم

وارد کوچه میشوم

دوستانم درخت هایش هستند

باز آدم های غریبه ای که هزار سال است با انان زندگی می کنم


شیشه بخار گرفته

دستانم را آرام روی شیشه می کشم

انگور هایمان رسیده اند

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۲
یگانه